حكيم ابوالقاسم فردوسى

197

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

به دو گفت كز كردگار جهان * يكى آرزو دارم اندر نهان كه ماند ز تو نام تو يادگار * ز پشت تو آيد يكى شهريار چنان كز تو من گشته‌ام تازه روى * تو دل برگشايى به ديدار اوى اكنون زمان آن است كه از ميان دختران مهتران همسرى برگزينى . سياوش جواب داد : شاه از همه آگاه‌تر و بيناتر است هر كس را بهتر داند برگزيند اما در اين كار با سودابه راى نزند كه او را انديشه درست نيست . شاه به گفتهء سياوش خنديد ، از آنكه از آنچه در دل شهزاده مىگذشت آگاه نبود . چون شاه و سودابه شبانگاه به صحبت نشستند كاووس آنچه را ميان او و سياوش رفته بود به همسرش گفت . روز ديگر سودابه دختران پيوستگان خود را نزد خويش خواند يكايك آنان را به آرايش تمام آراست و بر تخت نشاند ، و شبستان را به وجود آن زيبا رويان چون بهشت كرد . آن گاه به شاه پيغام فرستاد كه سياوش را براى برگزيدن همسر بفرستد . شهزاده چون از پا در ميانى سودابه آگاه شد پيچان و لرزان گشت . به هر روى به فرمان پدر به شبستان درآمد . سودابه را به آرايش و زيبايى خيره كننده بر تخت ديد . او همه دختران را يكايك به شهزاده نمود و به دو گفت بنگر بر اين تختگاه * پرستنده چندين به زرين كلاه كسى كت خوش آيد سرا پاى اوى * نگه كن به ديدار و بالاى اوى هر يك از دختران چون شهزاده به ايشان مىنگريست شوق و اميد در دلشان مىتافت مگر سياوش وى را به همسرى برگزيند . چون دختران همه رفتند سودابه به سياوش گفت : نگفتى كداميك از دختران هوسبارتر و دلخواه‌تر بود و شوقت را بيشتر برانگيخت . سياوش خاموش ماند